پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
عشقی که سوخته است
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1398
ساعت : 12:49 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیروز
در کوچه های قلبت قدم می زدم 
شعر می گفتم 
دست می کشیدم بر دیوار های ترک خورده اش 
قطرات خونی که جاری بود 
زخم هایی که تازه بود 
دوست میدارم
این قلب کهنه را 
زخم دیده را
خون دل خورده را 
اندکی فکر کن
رها کن 
دستان مرده را 
نگاهی کن 
به سوی
عشقی که سوخته است
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , شعر , The best persian story , متن کوتاه , نثر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



این منم
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: من , علیرضاهزاره , متن کوتاه , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



پسر
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:12 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پسرک تنها بود
به بیرون خانه نگاه میکرد
بچه های دیگر را می دید
که با هم بازی میکردند
به اطراف می دویدند
می خندیدند
چرا اونباید با آنها باشد
.
چرا نباید بتواند
.
چرا برادری ندارد
که کمکش کند
که همراهش باشد
که حرف بزند
بخندد
و
تنهایی را از وجود پسرک دور کند
.
.
چرا 
.
چرا  پسر نمیتوانست راه برود
.
گناهش چه بود
.

.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن پسر , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: دختری که دیگر نبود , فصل اول رمان مهسا ,
 



دختری که دیگر نبود
نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398
ساعت : 09:34 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سرسبز
استوار
محکم
بر خاک چنگ زده
منتظر
افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند
خوشحال بودند
ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی می‌شناختند
اما منتظر بود

دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید

نیمه های شب

وقتی نظاره گری در پارک نبود

دختری که
با عجله از کنارش می گذشت

را زیر نظر داشت

و
در یک
فرصت مناسب

پای او را با شاخه هایش گرفت
صدای جیغ دخترک گنجشک هارا پراند

فریاد میزد
اما کسی برای یاری نبود
بادستانش سعی میکرد خود را نجات دهد
بر خاک چنگ میکشید

ولی او انتخاب شده بود

درخت گرسنه بود

.
صبح آن روز مردم لباس هایی را دیدند که زیر درخت رها شده بود

(کدام بی فرهنگی زیر درخت آشغال میریزد)

و زمینی که گویی شخم زده بودند

.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: دختری که دیگر نبود , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستان پسرم , رمان , داستان فرشته , متن کوتاه ,
 



کمک
نوشته شده در شنبه 6 مهر 1398
ساعت : 08:20 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دور است
زخمی
دست راستش را بر پهلوی چپ خود گرفته
تماما خون 
لباسهایی سرخ 
قطره هایی که بر زمین می افتاد 
لنگان لنگان
خود را برزمین میکشد
رنگش مانند گچ
لباسهایی پاره 
و دردی بی پایان در چهره 
دندان برهم می کشید
چشم هایش 
یک چیز می خواست 
.
فقط کمک
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: کمک , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , داستان کمک ,
 



دیوانه
نوشته شده در جمعه 5 مهر 1398
ساعت : 08:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه تنها باخود سخن میگفت 
میخندید 
فریاد میزد 
گریه میکرد 
سکوت میکرد 
بازی میکرد 
بدون هدف 
تنهای 
تنها 
اما چرا 
به گوشه ای خیره میشد 
نه خانه ای 
نه خانواده ای
نه دوستی 
نه کاری 
نه عشقی 
ساعتها تنها 
باخود 
دنیای او چگونه است؟

.
کارهای چه کسانی اطراف ما دیوانه وار است؟
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: دیوانه , بهترین داستان فارسی , علیرضا هزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



فرشته
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1398
ساعت : 07:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد
با صورتی در هم ریخته
اما لباس هایی تمیز و مرتب
فرشته ای به تمام معنا
آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند
اورا نمیدیدند
شاید بسیار کوچک بود
شاید برایشان اصلا مهم نبود
شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

اما نگاهش حتی برای لحظه ای به صورت هایشان خیره میشد
سرکوچه ای تاریک
صدای گربه ای به گوشش رسید
به داخل کوچه نگاهی انداخت
تاریک
سطل زباله ای که روی زمین افتاده بود و آشغال ها روی آسفالت بود
صدای گربه می آمد
به داخل کوچه قدم گذاشت
کمی که داخل رفت

سایه ای از کنارش گذشت
و...
.
نوشته:علیرضاهزاره 
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: داستان فرشته , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , فرشته , متن کوتاه ,
 



دروغ
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1398
ساعت : 03:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چیزی از حرف هایش معلوم نیست
چشمانش درشت تر شده
سریع نفس میکشد
پوستش سفید مثل گچ
من و من میکند
سرش را پایین می اندازد
و
دهانش را باز میکند
و
آتش دروغ را می افزاید
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن دروغ , دروغ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: لباس زنانه ,
 



زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:29 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشتهایی نداشت،
 درواقع چیزی برای خوردن نداشت، 
فقط آب،
 تکه ایی خشک و کپک زده نان، 
که چندین روز پیش برروی پنجره ای یافته بود،
 اما او دزد نبود، 
فقط، 
آسیب دیده بود، 
ودردهای زیادی داشت،
چاره ای نداشت،
 فقط زنده ماندن،
چیزی بنام زندگی نداشت،

 لطفا به متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , متن , داستان , نثر , علیرضاهزاره , زندگی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



دلداده
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:05 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
من مانده ام و دلداده ای، 
دلداری و دلدادگی، 
ازرسم وفا تهی، 
شهر در آشوب و من، 
تنها در پی یار،
 نه نگاهی، 
نه سخنی،
 نه چاره ای، 
نه نشانه ای، 
لحظه ای ،
رخ نما،
و شادی دنیا را باما هم قسمت بنما،
زیباروی بی انتها،
ای مهربان،
 در پی توام

 لطفا به این نثر نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: دلداده , شعر , نثر , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , نثرادبی ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



یاری
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1398
ساعت : 04:04 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش را دراز میکرد، 
چشمانش پر از اشک، 
نگاهی مظلومانه، 
صورتی خاک آلود، 
ناتوانی در چشمانش موج میزد، 
افکارش نامعلوم، 
اما،
 یک درخواست داشت، 
دستی برای یاری، 

دوستان و اقوام ناتوان خود را فراموش نکنید، 
لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , داستان کوتاه , یاری , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



به چه قیمتی؟
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیشترین محبوبیت، 
همه موافق او،
 بهترین لباس ها، 
همه ی چشم ها به سمتش، 
گوش ها به فرمانش، 
بهترین خودرو، 
بهترین همسر،
 بهترین خوراک، 
بهترین خانه، 
همه، 
و،
 همه،
 برای یکنفر،
همه ارزوی زندگی اش را داشتند،
 بهترین بود،

اما کسی نپرسید،

 به چه قیمتی؟

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده :علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , بهترین داستان های فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



موسیقی مرگ
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1398
ساعت : 05:15 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نعره میکشید، 
غرش میکرد،
 زبانه میکشید، 
قد میکشید، 
بزرگ و بزرگتر میشد، 
به هیچ چیز رحم نمیکرد،
 یکی یکی، 
همه را می بلعید،
 ترانه میخواند،
باخود،
 آهنگ درد،
شعر غم،
 ریتم سرخ،
 و موسیقی مرگ،


 لطفا به این متن نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , متن کوتاه , موسیقی مرگ , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



عشق است کارگر
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1398
ساعت : 05:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش پینه بسته بود، 
پاره پاره،
 زخمی،
 دیگر قابل شناسایی نبود،
 هیچ دستگاهی توان شناسایی خطوط آن دست را نداشت، 
به زبری سنباده،
 دستانی که توانایی ورزیدن عشق و محبت را از او گرفته بود، 
اخلاقی که از فشار زیاد کار بد و بدتر میشد، 
موهایی که بیشتر و بیشترمیریخت،
 نه وقتی،
 نه پولی،
نه صله رحم،
نه خانواده ای،
 و در آخر،
باز شرمنده خانواده،

فقط بخاطر لقمه ای نان،

 لحظه ای فکر کنید، 
چرا بایدشغل زحمت کش ترین فرد جامعه بعنوان فحش دردهان مردم همان جامعه باشد،

 لطفا به این متن نظر دهید، 
 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , داستان , عشق است کارگر , کارگر , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



هدف بزرگ
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1398
ساعت : 12:00 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، 
چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند،
 فروریختنی با هدفی بزرگ، 
بی ارزش، 
شاید باارزش اما، 
اما، 
کم توجه،
 هدفی بزرگ، 
شاید بزرگ، 
شایدهم کوچک، 
که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد،
 زندگی هایی که نابود میشود،
 عروس و داماد ها، 
پسران و دختران چشم به راه ...، 
بازگشتی نخواهد بود، 
اما، 
اما، 
گاهی، 
گاهی این فداکاری ها، 
اگر،
اگر نباشد،
ده ها،
 صدها،
و حتی هزاران خانواده بیشتر این دردهارا حس خواهند کرد،

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده؛علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: هدف بزرگ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,