پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
چاره ای نیست
نوشته شده در شنبه 25 آبان 1398
ساعت : 09:38 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش پینه بسته بود 
پوستی سوخته
 کمری خم
 چشمانی که سوئی نداشت
 شانه هایی که مانند پله بود
 عرق می ریخت
 بیل می زد 
آفتاب را می نگریست
 می سوزاند
 چاره ای نیست
 بیل می زد
 درد می کرد
 غذایی نیست
 چاره ای نیست
 بیل می زد
 دخترش منتظر
 کفش هایش پاره
 چاره ای نیست
 بیل می زد

نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: شعر , علیرضاهزاره , The best Persian story , نثر , چاره ای نیست ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



طعمه گرگ
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1398
ساعت : 10:33 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دخترک از خواب بیدار شد
میان انبوهی از درخت 
تاریکی مطلق
چراغ قوه ای داشت
با نوری چشمک زن
صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد
هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود
چند قدمی برداشت
صدایی آمد
زوزه
گرگ
سریع به اطراف می چرخید
نور را به هر سمتی می گرفت
چیزی معلوم نبود
ناگهان
دو چشم درخشان در اوج تاریکی پدیدار شد
به سمتی حرکت می کرد
جرات انداختن نور به سمت چشمان را نداشت
دستانش می لرزید
آرام آرام نور را به سمتش برد
موهای نقره ای
که در تلاءلو نور می درخشید
زیبایی هم مگر ترسناک می شود
صدای زوزه های بیشتری آمد
ده ها چشم در هر سمت پدیدار شد
چراغ قوه خاموش و روشن می شد
این است شانس بد
دخترک شروع به دویدن کرد
از میان درختان
نور چراغ قطع شد
پاهایش به شاخه ای گیر کرد
بروی زمین افتاد
تا چرخید
گرگ برروی سینه اش پرید
آب دهانش برروی صورت دخترک می ریخت
چراغ آخرین روشنایی خود را داد
دندان هایی روبروی صورت دخترک
و...
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , The best Persian story , داستان کوتاه , طعمه گرگ ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



عشقی که سوخته است
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1398
ساعت : 12:49 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیروز
در کوچه های قلبت قدم می زدم 
شعر می گفتم 
دست می کشیدم بر دیوار های ترک خورده اش 
قطرات خونی که جاری بود 
زخم هایی که تازه بود 
دوست میدارم
این قلب کهنه را 
زخم دیده را
خون دل خورده را 
اندکی فکر کن
رها کن 
دستان مرده را 
نگاهی کن 
به سوی
عشقی که سوخته است
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , شعر , The best persian story , متن کوتاه , نثر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



هرمز بخش دوم
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1398
ساعت : 09:16 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
مه همه جا را فرا گرفته بود
آسمان به تاریکی شب گشته بود
کشتی تکان های سهمگینی میخورد 
ملوانان هر یک به سمتی می دوید
هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد
هرمز همه چیز را زیر نظر داشت
ترس را در چشمان ملوانان می دید
عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند
تعدادی از ترس 
و
تعدادی از سر وظیفه
مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد
سایه هایی در میان مه
با صدایی آرام
سریع
می گذشتند
هربار که سایه ای می گذشت
صدای فریاد ملوانی می آمد
و
وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند
چیزی در آنجا نمی دیدند
بجز
لکه های بزرگ خون
...
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضا هزاره , هرمز , علیرضاهزاره , the best Persian story , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



من مردرویاها نیستم
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1398
ساعت : 09:14 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویایی دارم
 هرشب 
در خلوتگه افکارم قدم می زند 
 جیر جیر میکند 
 آرامش را به سخره گرفته
 زمزمه می کند
 دروغ می بافد
 بازی ام می دهد 
رویا جان 
من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام 
جنگیده ام 
چیزهای زیادی ازدست‌داده ام
 روزها و ماه ها رها کرده ام
 سالهای زیادی به فراموشی سپرده ام  
از خیلی ها دوری کرده ام 

من مرد رویا ها نیستم

 نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: شعرنو , علیرضاهزاره , من مردرویانیستم , علیرضا هزاره , شعر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , شعرنو ,
 



هرمز بخش اول
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398
ساعت : 09:21 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دریا آرام بود
کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود
ملوان کشتی فردی نبود جز
هرمز
پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی
بیش از پنجاه سرباز
صدوبیست خدمه
و هزاران نوع جنس و کالا 
در کشتی بود
.
روزها و شب ها در راه بودند
بدون هیچ مشکلی 
اما آن روز فرق داشت
دریا بسیار آرام بود
خدمه از این آرامی خوشحال بودند
به شادی وقت می گذراندند 
یک نفر 
برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود
نشسته بود
بدون حرکت
به پایین و دوردست ها می نگریست
خدمه توجهی نمیکردند
افرادی که برای پول کار میکردند
چیزی برایشان مهم نبود
هرمز وظیفه ای داشت
احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد
-ملوانان ، آماده باش.
کسی عکس العملی نداشت
-خطر، با شما ام.
ولی آنها در حال عیش و نوش بودند
ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 
مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , the best persian story , داستان کوتاه ,
 



این منم
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: من , علیرضاهزاره , متن کوتاه , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



پسر
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:12 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پسرک تنها بود
به بیرون خانه نگاه میکرد
بچه های دیگر را می دید
که با هم بازی میکردند
به اطراف می دویدند
می خندیدند
چرا اونباید با آنها باشد
.
چرا نباید بتواند
.
چرا برادری ندارد
که کمکش کند
که همراهش باشد
که حرف بزند
بخندد
و
تنهایی را از وجود پسرک دور کند
.
.
چرا 
.
چرا  پسر نمیتوانست راه برود
.
گناهش چه بود
.

.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن پسر , علیرضاهزاره , the best persian story , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: دختری که دیگر نبود , فصل اول رمان مهسا ,
 



دختری که دیگر نبود
نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398
ساعت : 09:34 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سرسبز
استوار
محکم
بر خاک چنگ زده
منتظر
افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند
خوشحال بودند
ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی می‌شناختند
اما منتظر بود

دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید

نیمه های شب

وقتی نظاره گری در پارک نبود

دختری که
با عجله از کنارش می گذشت

را زیر نظر داشت

و
در یک
فرصت مناسب

پای او را با شاخه هایش گرفت
صدای جیغ دخترک گنجشک هارا پراند

فریاد میزد
اما کسی برای یاری نبود
بادستانش سعی میکرد خود را نجات دهد
بر خاک چنگ میکشید

ولی او انتخاب شده بود

درخت گرسنه بود

.
صبح آن روز مردم لباس هایی را دیدند که زیر درخت رها شده بود

(کدام بی فرهنگی زیر درخت آشغال میریزد)

و زمینی که گویی شخم زده بودند

.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: دختری که دیگر نبود , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستان پسرم , رمان , داستان فرشته , متن کوتاه ,
 



کمک
نوشته شده در شنبه 6 مهر 1398
ساعت : 08:20 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دور است
زخمی
دست راستش را بر پهلوی چپ خود گرفته
تماما خون 
لباسهایی سرخ 
قطره هایی که بر زمین می افتاد 
لنگان لنگان
خود را برزمین میکشد
رنگش مانند گچ
لباسهایی پاره 
و دردی بی پایان در چهره 
دندان برهم می کشید
چشم هایش 
یک چیز می خواست 
.
فقط کمک
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: کمک , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , داستان کمک ,
 



به کجا؟
نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1398
ساعت : 11:22 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
فریاد میزد
کسی صدایش را نمی شنید
تنها بود
در چاهی
در شلوغ ترین خیابان شهر
زمزمه میکرد
نام ها را
افراد را
قیافه هارا
لباس هارا

اما

کسی جوابگو نبود

توجهی نبود

نگاهی نبود

فقط می رفتند
که بروند

به کجا؟

جایی نبود

ساعتها
وقت
عقربه ها
می رفتند

خورشید
باد 
ابرها

می رفتند

عمر می رفت

اما

به کجا؟

مقصد کجاست؟

.
لطفا پاسخ دهید
.
نوشته : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: به کجا , علیرضاهزاره , متن , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



فرشته
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1398
ساعت : 07:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد
با صورتی در هم ریخته
اما لباس هایی تمیز و مرتب
فرشته ای به تمام معنا
آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند
اورا نمیدیدند
شاید بسیار کوچک بود
شاید برایشان اصلا مهم نبود
شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

اما نگاهش حتی برای لحظه ای به صورت هایشان خیره میشد
سرکوچه ای تاریک
صدای گربه ای به گوشش رسید
به داخل کوچه نگاهی انداخت
تاریک
سطل زباله ای که روی زمین افتاده بود و آشغال ها روی آسفالت بود
صدای گربه می آمد
به داخل کوچه قدم گذاشت
کمی که داخل رفت

سایه ای از کنارش گذشت
و...
.
نوشته:علیرضاهزاره 
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: داستان فرشته , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , فرشته , متن کوتاه ,
 



دروغ
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1398
ساعت : 03:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چیزی از حرف هایش معلوم نیست
چشمانش درشت تر شده
سریع نفس میکشد
پوستش سفید مثل گچ
من و من میکند
سرش را پایین می اندازد
و
دهانش را باز میکند
و
آتش دروغ را می افزاید
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن دروغ , دروغ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: لباس زنانه ,
 



خدایی هست
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1398
ساعت : 11:40 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
همه چیز یکسان بود
آبی
آبی
و
آبی
پشتش خالی
بی پشتوانه
قدمی سخت پیش راهش بود
دریا بغلم کن
زیرا هیچکس آغوشش را برایم باز نکرد
وقت به پایان رسیده
فقط چند قدم
چند سانتیمتر دیگر...
.
آخر راه است
.
صدایی در ذهنم می آید
.
"من هستم بنده ی من"
.
و 
خدایی هست
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدایی هست , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



پسرم
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد 1398
ساعت : 10:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در هیاهوی فریاد ها
درحالیکه که همه می‌گریختند
ناگهان
زنی ایستاده
ساکت
برگشت 
مخالف همه میدوید
در میان شلوغی که اورا به بیرون میراند
فقط میخواستم راهی بیابد
تلاش میکرد
مردی دستش را گرفته
او را کشید
اما زن با چنگ و دندان به سمت ساختمان میرفت 
مرد رهایش نکرد
و با تمام توان دورش کرد
در میان تعجب همگان ساختمان فرو ریخته
و باز مانده هایش در آتش می سوخت
زن با صورتی اشک آلود نگاه میکرد
فریاد زد پسرم
پسرم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نکیسنده:علیرضاهزاره 


:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: پسرم , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان پسرم , داستان ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



 

 


 
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو