پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هرمز بخش دوم
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان 1398
ساعت : 09:16 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
مه همه جا را فرا گرفته بود
آسمان به تاریکی شب گشته بود
کشتی تکان های سهمگینی میخورد 
ملوانان هر یک به سمتی می دوید
هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد
هرمز همه چیز را زیر نظر داشت
ترس را در چشمان ملوانان می دید
عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند
تعدادی از ترس 
و
تعدادی از سر وظیفه
مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد
سایه هایی در میان مه
با صدایی آرام
سریع
می گذشتند
هربار که سایه ای می گذشت
صدای فریاد ملوانی می آمد
و
وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند
چیزی در آنجا نمی دیدند
بجز
لکه های بزرگ خون
...
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضا هزاره , هرمز , علیرضاهزاره , the best Persian story , بهترین داستان فارسی ,
:: لینک های مرتبط: داستانک ,
 



من مردرویاها نیستم
نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1398
ساعت : 09:14 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویایی دارم
 هرشب 
در خلوتگه افکارم قدم می زند 
 جیر جیر میکند 
 آرامش را به سخره گرفته
 زمزمه می کند
 دروغ می بافد
 بازی ام می دهد 
رویا جان 
من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام 
جنگیده ام 
چیزهای زیادی ازدست‌داده ام
 روزها و ماه ها رها کرده ام
 سالهای زیادی به فراموشی سپرده ام  
از خیلی ها دوری کرده ام 

من مرد رویا ها نیستم

 نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: شعرنو , علیرضاهزاره , من مردرویانیستم , علیرضا هزاره , شعر ,
:: لینک های مرتبط: داستانک , شعرنو ,
 



دیوانه
نوشته شده در جمعه 5 مهر 1398
ساعت : 08:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه تنها باخود سخن میگفت 
میخندید 
فریاد میزد 
گریه میکرد 
سکوت میکرد 
بازی میکرد 
بدون هدف 
تنهای 
تنها 
اما چرا 
به گوشه ای خیره میشد 
نه خانه ای 
نه خانواده ای
نه دوستی 
نه کاری 
نه عشقی 
ساعتها تنها 
باخود 
دنیای او چگونه است؟

.
کارهای چه کسانی اطراف ما دیوانه وار است؟
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: دیوانه , بهترین داستان فارسی , علیرضا هزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



پایان
نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397
ساعت : 01:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پاهایش بی حس شده بود
ضربان داشت
گویی نفس می کشید
به زبان درد میگفت

بایست

دیگر راهی نیست
نمیتوانی
تسلیم شو


اما...
او مفهوم شکست را نمیدانست
تاکنون تسلیم نشده بود

قبول شکست یعنی
پایان

او همیشه کارهایش را به پایان میرساند

اما کدام پایان؟

هزاران اختلاف در این پایان و آن پایان است

درک معنی اش آنقدرها هم سخت نیست

نمیدانم

در این دو راهی

کدام را برگزینم؟

چطور؟

فقط رهایی

باید راه خودم باشد

خوشبختی یعنی انتخاب های خودم

نه فکر دیگران

پس پایان را خودم میدانم

کافیست قدم بردارم

شروع...
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پایان , متن , داستان , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , رمان , متن جالب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



 
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو