پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
خدایی هست
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1398
ساعت : 11:40 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
همه چیز یکسان بود
آبی
آبی
و
آبی
پشتش خالی
بی پشتوانه
قدمی سخت پیش راهش بود
دریا بغلم کن
زیرا هیچکس آغوشش را برایم باز نکرد
وقت به پایان رسیده
فقط چند قدم
چند سانتیمتر دیگر...
.
آخر راه است
.
صدایی در ذهنم می آید
.
"من هستم بنده ی من"
.
و 
خدایی هست
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدایی هست , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



یاری
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1398
ساعت : 04:04 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش را دراز میکرد، 
چشمانش پر از اشک، 
نگاهی مظلومانه، 
صورتی خاک آلود، 
ناتوانی در چشمانش موج میزد، 
افکارش نامعلوم، 
اما،
 یک درخواست داشت، 
دستی برای یاری، 

دوستان و اقوام ناتوان خود را فراموش نکنید، 
لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , داستان کوتاه , یاری , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



به چه قیمتی؟
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیشترین محبوبیت، 
همه موافق او،
 بهترین لباس ها، 
همه ی چشم ها به سمتش، 
گوش ها به فرمانش، 
بهترین خودرو، 
بهترین همسر،
 بهترین خوراک، 
بهترین خانه، 
همه، 
و،
 همه،
 برای یکنفر،
همه ارزوی زندگی اش را داشتند،
 بهترین بود،

اما کسی نپرسید،

 به چه قیمتی؟

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده :علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , بهترین داستان های فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



موسیقی مرگ
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1398
ساعت : 05:15 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نعره میکشید، 
غرش میکرد،
 زبانه میکشید، 
قد میکشید، 
بزرگ و بزرگتر میشد، 
به هیچ چیز رحم نمیکرد،
 یکی یکی، 
همه را می بلعید،
 ترانه میخواند،
باخود،
 آهنگ درد،
شعر غم،
 ریتم سرخ،
 و موسیقی مرگ،


 لطفا به این متن نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , متن کوتاه , موسیقی مرگ , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



هدف بزرگ
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1398
ساعت : 12:00 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، 
چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند،
 فروریختنی با هدفی بزرگ، 
بی ارزش، 
شاید باارزش اما، 
اما، 
کم توجه،
 هدفی بزرگ، 
شاید بزرگ، 
شایدهم کوچک، 
که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد،
 زندگی هایی که نابود میشود،
 عروس و داماد ها، 
پسران و دختران چشم به راه ...، 
بازگشتی نخواهد بود، 
اما، 
اما، 
گاهی، 
گاهی این فداکاری ها، 
اگر،
اگر نباشد،
ده ها،
 صدها،
و حتی هزاران خانواده بیشتر این دردهارا حس خواهند کرد،

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده؛علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: هدف بزرگ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



قاتل وسواسی بخش دوم
نوشته شده در جمعه 24 اسفند 1397
ساعت : 04:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آقای جعفری مردی قد کوتاه بود،
 صورتی گرد،
 چهارشانه، 
با سبیل چخماقی، 
که مانند مدل ها چهره جذابی داشت،
 بسیارمرموز، 
محمد جعفری کاراگاه بازنشسته آگاهی بود، 
که در دوران کاری اش سابقه درخشانی داشت، 
هیچ چیزی نمیگفت، 
عادت داشت صحنه را بگردد، 
اطلاعات و پرونده را مطالعه کند،
 و طبق افکارش پیش برود،
 تنها، 
بدون همکار، 
هیچکس را باخبر نمیکرد، 
بارها تا دم مرگ پیش رفته بوده،
 البته طبق گفته شاهدان، 
عاشق شغلش، 
بدن بی جان همسرش سالها پیش در گوشه خیابان پیدا شده بود،
 بدون هیچ مدرک و شاهدی،
به قتل رسیده بود،
قتلی مرموز،
وتنها،
 پرونده ای باز،
 اما...،

 لطفا به متن نظر دهید

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل وسواسی , علیرضاهزاره , داستان بلند , داستان , رمان , داستان کوتاه , متن ,
 



آغوش گرم
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند 1397
ساعت : 10:39 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشک میریخت، 
نگاهش به دوردست بود،
 درختان هم به حال او برگ میریختند، 
آسمان تیره شده بود، 
باد به دورش میچرخید،
 برگ ها همراهیش میکردند،
 زمین لحظاتی رنگ آفتاب را هم نمیدید، 
درختان شاخه هایشان را به هم میکوبیدند،
 چشمانش تار میدید، 
پهلوی راستش میسوخت،
 لباسش سرخ شده بود، 
و بیشتر و بیشتر رنگ سرخ به خود میگرفت،
 دهانش را باز کرده بود اما توان بیان کلامی نداشت، 
چشمانش را بست و آغوش گرم زمین را پذیرفت، 

لطفا به متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان کوتاه , متن جذاب , رمان ,
 



ترس
نوشته شده در جمعه 19 بهمن 1397
ساعت : 10:52 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
ترس رهایش نمیکرد
کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود
و ترس در اطراف قدم میزد
سرش را پایین انداخته بود
نفسش همانند مه
ضربان قلبش بسیار بالا بود
هیچ چیزی به فکرش نمی آمد
ترس چیزی با خود زمزمه میکرد
انگار ته دلش را خالی میکرد
دستانش میلرزید
ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید
ترس نزدیک نمی آمد!!!
.
در خروج آنسوی ترس بود
.
ترس همانند ابری تیره
به شکل مردی تنومند
باچشمانی آتشین
.
فقط قدم میزد
نزدیک نمی شد
وجودش عرصه را تنگ کرده بود
با وجودش حتی نمی شد راحت نفس کشید
باید راهی برای رهایی یافت
.
بلند شد و قدمی برداشت...
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن سرما رو از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: ترس , داستان , متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان ترس , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



زندگی
نوشته شده در یکشنبه 23 دی 1397
ساعت : 10:12 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
روحش تاب فریاد ها را نداشت
زجه میزد
غم ها بسیار بود
وقت اندک بود
فکرش سیاه چاله ای خالی بدل گشته بود
نیستی مطلق
.
فقط آه و ناله
زخم
تجربه
و مرگ
زندگی یکنواخت
امیدی برای برخواستن نداشت
برای چه زنده بود
.
یعنی زندگی را درک نکرده!!!

خوردن

خوابیدن

فقط همین؟

موشکافانه در جست و جو

کنجکاو در اطراف

تشنه یادگیری

پول بی معنی

لبخند

این است زندگی
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن زلزله را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , زندگی , لبخند , متن کوتاه , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



قیامت
نوشته شده در شنبه 15 دی 1397
ساعت : 09:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای آژیر بلند و بلند تر میشد
فریاد ها بیشتر و بیشتر

صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود

بیرون که آمد
از میان آتش ها
نورهایی به آسمان پرواز میکرد
آسمان خونین بود
نعره میزد
طاقت نداشت
مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند
کودکان زیر پاها اشک میریختند
و آتش افرادی را می بلعید
قیامت
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
توصیه میکنیم متن شاید را هم مطالعه کنید
.
.
لطفا به متن نظر دهید


:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: قیامت , متن , متن کوتاه , داستان , علیرضاهزاره , متن جذاب , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



زلزله
نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر 1397
ساعت : 12:37 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بلند فریاد میزد
نامفهوم
زمزمه میکرد
قدرتش را به رخ میکشید
خانه ها
 زمین
درختان
 از غرشش به لرزه افتاده بودند
ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد
گویی مانند پر سبک هستند
دهان باز میکرد
هرچه در توانش بود
میبلعید
.
میبلعید
.
.
.
و به قعر درونش میکشید

هرچه بیشتر 
آرام تر میشد
اشتهای سیری پذیری داشت

افرادی سرتاپا خونی

افرادی برروی زمین

و شاید زیر زمین

چند ثانیه
فقط
فقط

فقط صدایی شنیده شد

زلزله

.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
خواندن متن شاید را به شما توصیه میکنیم
.
لطفا به این مطلب نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زلزله , متن , داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا , بازی ماشین اندروید ,
 



شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



همین الان می‌خوام
نوشته شده در جمعه 9 آذر 1397
ساعت : 04:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ 
گفت سورپرایزه!
 مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن.
 هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند.
 چشمامو بستم. 
دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود.
 حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم.
 خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم
 پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. 
من هم رفتم تو اتاقم. نمی‌خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می‌خوره!؟
من که خیلی سال از داشتنش دل کندم.
 ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد.
 منم که نمی‌خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن.
 ته داستانم هم این‌طوری تموم می‌شد که یه روزی بر می‌گرده، وسط داستان هم این‌جوری بود که داره همه تلاشش رو می‌کنه که برگرده.
 این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می‌کرد. 
بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن.
 من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! 
چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!

یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود.
عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش!
 بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی که پژمان برنمی‌گرده. 
گفت ولی من صبر می‌کنم. هر کاری هم لازم باشه می‌کنم
. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد.
 اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره!
 دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟
 گفت پژمان اونی نبود که من فکر می‌کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می‌کردی،
 ولی اونی نبود که الان می‌خواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو می‌خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می‌کندی!
.
.
.
نویسنده:
رخساره ابراهیم‌نژاد

:: مرتبط با: نویسندگان دیگر ,
:: برچسب‌ها: رخساره ابراهیم‌نژاد , همین الان می‌خوام , داستان , متن , عاشقانه , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما , فصل اول رمان مهسا , کالاگردی ,
 



دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



رویا
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1397
ساعت : 04:00 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویا 

، بخش اول ، 
چه خانه زیبایی بالای تپه دیده میشه ،
 نکنه خانه جدیدمان همونه،
 -امیر چرا نمیای 

خورشید سرش را از دریا کم کم بیرون می آورد ، 
پیرزن و پیرمرد خوش چهره ای لب ساحل آب بازی میکنند
 -امیر خیلی ساکتی ،
 کی وسایلامون رو میاریم 
-نمیدونم هر وقت بتونیم 
-رویا 
-جان ، میذاری یه کوچولو نسیم نوازشم کنه
 -رویا وقت این کارا نیست ، بیا بریم ،فقط آوردمت خونه جدید رو ببینی
 -امیر اذیت نکن دیگ
 -رویااا 
-باشه بریم ، بد خیلی بدی ، ازاین ماشین خوشم نمیاد ، چرا عوضش نمیکنی
 -سوار شو دیگ چقدر غر میزنی ،

 اصلا رفتار هاشو نمیفهمم آخه تازه شش ماه گذشته ،اینقدر عوض شده ، اون چهره معصوم همیشگی روی صورتش نیست ، از هفته پیش که با دوستاش رفت بیرون ،
 آها حمید و رضا باید بدونن چرا اینطوری شده ، نکنه کسی دیگه رو پیدا کرده ... 


، ادامه دارد... 


، منتظر ادامه داستان در پست های بعدی باشید 




، نویسنده:علیرضا هزاره ،

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: رویا , داستان , داستان کوتاه , خواندنی , علیرضاهزاره ,