پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
هرمز بخش اول
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر 1398
ساعت : 09:21 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دریا آرام بود
کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود
ملوان کشتی فردی نبود جز
هرمز
پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی
بیش از پنجاه سرباز
صدوبیست خدمه
و هزاران نوع جنس و کالا 
در کشتی بود
.
روزها و شب ها در راه بودند
بدون هیچ مشکلی 
اما آن روز فرق داشت
دریا بسیار آرام بود
خدمه از این آرامی خوشحال بودند
به شادی وقت می گذراندند 
یک نفر 
برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود
نشسته بود
بدون حرکت
به پایین و دوردست ها می نگریست
خدمه توجهی نمیکردند
افرادی که برای پول کار میکردند
چیزی برایشان مهم نبود
هرمز وظیفه ای داشت
احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد
-ملوانان ، آماده باش.
کسی عکس العملی نداشت
-خطر، با شما ام.
ولی آنها در حال عیش و نوش بودند
ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 
مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت
.
منتظر ادامه داستان باشید
.
نویسنده:علیرضا هزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: هرمز , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , the best persian story , داستان کوتاه ,
 



این منم
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1398
ساعت : 01:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: من , علیرضاهزاره , متن کوتاه , بهترین داستان فارسی , the best persian story ,
 



دختری که دیگر نبود
نوشته شده در جمعه 12 مهر 1398
ساعت : 09:34 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سرسبز
استوار
محکم
بر خاک چنگ زده
منتظر
افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند
خوشحال بودند
ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند
اما منتظر بود

دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید

نیمه های شب

وقتی نظاره گری در پارک نبود

دختری که
با عجله از کنارش می گذشت

را زیر نظر داشت

و
در یک
فرصت مناسب

پای او را با شاخه هایش گرفت
صدای جیغ دخترک گنجشک هارا پراند

فریاد میزد
اما کسی برای یاری نبود
بادستانش سعی میکرد خود را نجات دهد
بر خاک چنگ میکشید

ولی او انتخاب شده بود

درخت گرسنه بود

.
صبح آن روز مردم لباس هایی را دیدند که زیر درخت رها شده بود

(کدام بی فرهنگی زیر درخت آشغال میریزد)

و زمینی که گویی شخم زده بودند

.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: دختری که دیگر نبود , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: داستان پسرم , رمان , داستان فرشته , متن کوتاه ,
 



کمک
نوشته شده در شنبه 6 مهر 1398
ساعت : 08:20 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دور است
زخمی
دست راستش را بر پهلوی چپ خود گرفته
تماما خون 
لباسهایی سرخ 
قطره هایی که بر زمین می افتاد 
لنگان لنگان
خود را برزمین میکشد
رنگش مانند گچ
لباسهایی پاره 
و دردی بی پایان در چهره 
دندان برهم می کشید
چشم هایش 
یک چیز می خواست 
.
فقط کمک
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: کمک , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , داستان کمک ,
 



دیوانه
نوشته شده در جمعه 5 مهر 1398
ساعت : 08:27 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه تنها باخود سخن میگفت 
میخندید 
فریاد میزد 
گریه میکرد 
سکوت میکرد 
بازی میکرد 
بدون هدف 
تنهای 
تنها 
اما چرا 
به گوشه ای خیره میشد 
نه خانه ای 
نه خانواده ای
نه دوستی 
نه کاری 
نه عشقی 
ساعتها تنها 
باخود 
دنیای او چگونه است؟

.
کارهای چه کسانی اطراف ما دیوانه وار است؟
.
نویسنده:علیرضا هزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: دیوانه , بهترین داستان فارسی , علیرضا هزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



به کجا؟
نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1398
ساعت : 11:22 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
فریاد میزد
کسی صدایش را نمی شنید
تنها بود
در چاهی
در شلوغ ترین خیابان شهر
زمزمه میکرد
نام ها را
افراد را
قیافه هارا
لباس هارا

اما

کسی جوابگو نبود

توجهی نبود

نگاهی نبود

فقط می رفتند
که بروند

به کجا؟

جایی نبود

ساعتها
وقت
عقربه ها
می رفتند

خورشید
باد 
ابرها

می رفتند

عمر می رفت

اما

به کجا؟

مقصد کجاست؟

.
لطفا پاسخ دهید
.
نوشته : علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: به کجا , علیرضاهزاره , متن , بهترین داستان فارسی , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



فرشته
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1398
ساعت : 07:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد
با صورتی در هم ریخته
اما لباس هایی تمیز و مرتب
فرشته ای به تمام معنا
آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند
اورا نمیدیدند
شاید بسیار کوچک بود
شاید برایشان اصلا مهم نبود
شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

اما نگاهش حتی برای لحظه ای به صورت هایشان خیره میشد
سرکوچه ای تاریک
صدای گربه ای به گوشش رسید
به داخل کوچه نگاهی انداخت
تاریک
سطل زباله ای که روی زمین افتاده بود و آشغال ها روی آسفالت بود
صدای گربه می آمد
به داخل کوچه قدم گذاشت
کمی که داخل رفت

سایه ای از کنارش گذشت
و...
.
نوشته:علیرضاهزاره 
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: داستان فرشته , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , فرشته , متن کوتاه ,
 



دروغ
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1398
ساعت : 03:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چیزی از حرف هایش معلوم نیست
چشمانش درشت تر شده
سریع نفس میکشد
پوستش سفید مثل گچ
من و من میکند
سرش را پایین می اندازد
و
دهانش را باز میکند
و
آتش دروغ را می افزاید
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن دروغ , دروغ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: لباس زنانه ,
 



خدایی هست
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1398
ساعت : 11:40 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
همه چیز یکسان بود
آبی
آبی
و
آبی
پشتش خالی
بی پشتوانه
قدمی سخت پیش راهش بود
دریا بغلم کن
زیرا هیچکس آغوشش را برایم باز نکرد
وقت به پایان رسیده
فقط چند قدم
چند سانتیمتر دیگر...
.
آخر راه است
.
صدایی در ذهنم می آید
.
"من هستم بنده ی من"
.
و 
خدایی هست
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدایی هست , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



پسرم
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد 1398
ساعت : 10:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در هیاهوی فریاد ها
درحالیکه که همه می‌گریختند
ناگهان
زنی ایستاده
ساکت
برگشت 
مخالف همه میدوید
در میان شلوغی که اورا به بیرون میراند
فقط میخواستم راهی بیابد
تلاش میکرد
مردی دستش را گرفته
او را کشید
اما زن با چنگ و دندان به سمت ساختمان میرفت 
مرد رهایش نکرد
و با تمام توان دورش کرد
در میان تعجب همگان ساختمان فرو ریخته
و باز مانده هایش در آتش می سوخت
زن با صورتی اشک آلود نگاه میکرد
فریاد زد پسرم
پسرم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نکیسنده:علیرضاهزاره 


:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: پسرم , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان پسرم , داستان ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:29 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشتهایی نداشت،
 درواقع چیزی برای خوردن نداشت، 
فقط آب،
 تکه ایی خشک و کپک زده نان، 
که چندین روز پیش برروی پنجره ای یافته بود،
 اما او دزد نبود، 
فقط، 
آسیب دیده بود، 
ودردهای زیادی داشت،
چاره ای نداشت،
 فقط زنده ماندن،
چیزی بنام زندگی نداشت،

 لطفا به متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , متن , داستان , نثر , علیرضاهزاره , زندگی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



دلداده
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:05 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
من مانده ام و دلداده ای، 
دلداری و دلدادگی، 
ازرسم وفا تهی، 
شهر در آشوب و من، 
تنها در پی یار،
 نه نگاهی، 
نه سخنی،
 نه چاره ای، 
نه نشانه ای، 
لحظه ای ،
رخ نما،
و شادی دنیا را باما هم قسمت بنما،
زیباروی بی انتها،
ای مهربان،
 در پی توام

 لطفا به این نثر نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: دلداده , شعر , نثر , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , نثرادبی ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



یاری
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1398
ساعت : 04:04 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش را دراز میکرد، 
چشمانش پر از اشک، 
نگاهی مظلومانه، 
صورتی خاک آلود، 
ناتوانی در چشمانش موج میزد، 
افکارش نامعلوم، 
اما،
 یک درخواست داشت، 
دستی برای یاری، 

دوستان و اقوام ناتوان خود را فراموش نکنید، 
لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , داستان کوتاه , یاری , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



به چه قیمتی؟
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیشترین محبوبیت، 
همه موافق او،
 بهترین لباس ها، 
همه ی چشم ها به سمتش، 
گوش ها به فرمانش، 
بهترین خودرو، 
بهترین همسر،
 بهترین خوراک، 
بهترین خانه، 
همه، 
و،
 همه،
 برای یکنفر،
همه ارزوی زندگی اش را داشتند،
 بهترین بود،

اما کسی نپرسید،

 به چه قیمتی؟

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده :علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , بهترین داستان های فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



موسیقی مرگ
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1398
ساعت : 05:15 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نعره میکشید، 
غرش میکرد،
 زبانه میکشید، 
قد میکشید، 
بزرگ و بزرگتر میشد، 
به هیچ چیز رحم نمیکرد،
 یکی یکی، 
همه را می بلعید،
 ترانه میخواند،
باخود،
 آهنگ درد،
شعر غم،
 ریتم سرخ،
 و موسیقی مرگ،


 لطفا به این متن نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , متن کوتاه , موسیقی مرگ , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,