پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
قاتل وسواسی بخش دوم
نوشته شده در جمعه 24 اسفند 1397
ساعت : 04:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آقای جعفری مردی قد کوتاه بود،
 صورتی گرد،
 چهارشانه، 
با سبیل چخماقی، 
که مانند مدل ها چهره جذابی داشت،
 بسیارمرموز، 
محمد جعفری کاراگاه بازنشسته آگاهی بود، 
که در دوران کاری اش سابقه درخشانی داشت، 
هیچ چیزی نمیگفت، 
عادت داشت صحنه را بگردد، 
اطلاعات و پرونده را مطالعه کند،
 و طبق افکارش پیش برود،
 تنها، 
بدون همکار، 
هیچکس را باخبر نمیکرد، 
بارها تا دم مرگ پیش رفته بوده،
 البته طبق گفته شاهدان، 
عاشق شغلش، 
بدن بی جان همسرش سالها پیش در گوشه خیابان پیدا شده بود،
 بدون هیچ مدرک و شاهدی،
به قتل رسیده بود،
قتلی مرموز،
وتنها،
 پرونده ای باز،
 اما...،

 لطفا به متن نظر دهید

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل وسواسی , علیرضاهزاره , داستان بلند , داستان , رمان , داستان کوتاه , متن ,
 



قاتل وسواسی
نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1397
ساعت : 07:35 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنبال ردپایی میگشت، 
اثری، 
هیچ چیزی باقی نگذاشته بود، 
فقط، 
بدنی بی روح،
 لکه های خون، 
و، 
ردپایی نامعلوم،
 افسر ها به دنبال تار مو می گشتند، 
تمام وسایل بنظردر جای خود بودند، 
قتلی بسیار تمیز بود، 
پیرمردی باموهای مش و کت و شلوار سفید، 
مرد شیک پوشی که به خواب ابدی رفته،
 حتی لکه های خون مرتب برروی لباسش ریخته شده بود، 
هیچ بی نظمی دیده نمیشد، 
قاتل بسیار وسواسی بوده، 
چاقویی با دسته چوب گردو دقیق وسط سینه اش فرورفته بود، 
اثری از مقاومت دیده نمی شد، 
گویی پیرمرد بعد از ضربه خوردن هیچ تنشی نداشته و آرام مرگ را پذیرفته، 
محبی افسر ارشد پرونده به دیگر افسران نگاهی کرد، 
انگار همه می دانستند باید چه کنند،
 محبی تلفن را برداشت، 
گوشی را جلوی گوشش گرفت، 
اقای جعفری برای پرونده ای به شما نیاز داریم باز هم نوبت شماست! 
. . 
منتظر ادامه داستان باشید 
. . 
نویسنده:علیرضاهزاره . 

لطفا به داستان نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل , قاتل وسواسی , داستان , داستان جنایی , داستان جذاب , رمان , علیرضاهزاره ,
 



پادشاهی که هیچ چیزی نداشت!!! (بخش دوم)
نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند 1397
ساعت : 11:06 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیش از ده سال پیش
زمانی که سام جوان هنوز پادشاهی را در دست نگرفته بود
و پدرش مارتین پیر کنترل تمام قلمرو ها را در دست داشت
پادشاهی که در جوانی در قدرت همتایی نداشت
و تمام دشمنانش را طی سالها جنگ نابود کرده بود
.
روزی مارتین پیر برای ثبات قدرتش در دوردست ترین نقطه قلمرو که بوی آشوب در آنجا به مشام می رسید
به همراه سام جوان و ارتشی از محافظان اقدام به سفری غیر منتظره کردند
مارتین پیر پسر کوچکش را در قصر پادشاهی گذاشت تا در نبود آنها امور را نظاره گر باشد
.
آنها به توصیه وزیر راه کوهستانی که مسیر را چند روز کوتاه تر میکرد انتخاب کردند
مارتین پیر میخواست با این سفر سام جوان را برای تکیه بر تخت حکومتی آماده کند
بعد از گذشت چند روز و در انتهای مسیر کوهستانی و با غروب آفتاب آنها چادر زدند
-وزیر چه وقتی به سرزمین آتش می رسیم؟
- حدود یکروز دیگر سرورم
-پسرم سام بیا تا در غروب آفتاب با هم قدم بزنیم
.
در پرتگاهی در گوشه اردوگاه
-بببین پسرم ما فردا برای آرام کردن اوضاع به شهر آتش میرویم باید هر کاری که میکنم را به خاطر بسپاری و سکوت کنی
-یعنی چی پدر . مگر میخواهی چه کاری انجام دهی؟
ـمن 
من
من...

.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
بخش اول این داستان را در اینجا بخوانید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
و
وبسایت مارا به دوستانتان معرفی کنید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاهی که هیچ چیزی نداشت , علیرضاهزاره , داستان جذاب , متن , داستان , رمان ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



پادشاهی که هیچ چیز نداشت!!!
نوشته شده در جمعه 26 بهمن 1397
ساعت : 09:53 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به دور دست ها می نگریست
لشکری سرخ پوش به قلعه نزدیک میشد
بالای برج در فکر فرو رفته بود
سربازانش اندک بودند
می شد هراس را در صورتشان دید
دیوار های قلعه بلند و مستحکم بود
اما چقدر میتوانست طاقت بیاورد؟

حداقل بیش از ده برابر هستند
سواران بسیار
منجنیق
پیاده نظام
و
دژ کوب هایی با سر شیر
قدم هایشان جوری هماهنگ هست
که با هر قدم قلعه میلرزد

بعد از گذشت دو ساعت زمین دشت دیده نمی شد
فقط سرخی ارتش
برادرش بر روی اسبی خاکستری کمی از میان جمعیت به جلو آمد

پادشاه با دیدن برادرش از روی برج 
اشک از چشمانش جاری شد

فریاد زد:
برادر،تسلیم شو
به تو و سربازانت امان می دهم
شما توان مقابله با ارتش من را ندارید

پادشاه لحظه ای درنگ کرد
پاسخ داد:
خون و خون ریزی کافیه
این پادشاهی ارزشش چیست که برادرم را به جان من انداخته
مرگ من برای تو کافیست؟

به آسمان نگاه کرد
به آرامی کلماتی را با خود زمزمه می کرد
و

و

خود را رها کرد

در کمتر از ثانیه ای به زمین برخورد کرد
بدنش جوری شده بود که کسی طاقت نگاه کردن به آن را نداشت

ولی آخر چرا
.
.
.
منتظر ادامه داستان باشید شاید هم گذشته داستان
.
نویسنده : علیرضاهزاره
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
متن شاید را ازدست ندهید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان جالب , داستان بلند , داستان ادامه دار , برادر ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



سرما 2
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1397
ساعت : 01:57 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
برای خواندن بخش قبلی به پست (سرما) مراجعه کنید



چشمانش را به سختی باز کرد
نایی نداشت
برف های زیادی رویش بود
با کمک دستانش و ریشه ای که از داخل خاک بیرون بود به حالت نشسته درآمد
کمی خود را تکاند
همه جا تاریک بود
روزنه نوری از بالا می آمد
.
.
برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: سرما , داستان , متن , رمان , علیرضاهزاره , وبلاگ , خواندنی ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



رویا
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1397
ساعت : 04:00 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویا 

، بخش اول ، 
چه خانه زیبایی بالای تپه دیده میشه ،
 نکنه خانه جدیدمان همونه،
 -امیر چرا نمیای 

خورشید سرش را از دریا کم کم بیرون می آورد ، 
پیرزن و پیرمرد خوش چهره ای لب ساحل آب بازی میکنند
 -امیر خیلی ساکتی ،
 کی وسایلامون رو میاریم 
-نمیدونم هر وقت بتونیم 
-رویا 
-جان ، میذاری یه کوچولو نسیم نوازشم کنه
 -رویا وقت این کارا نیست ، بیا بریم ،فقط آوردمت خونه جدید رو ببینی
 -امیر اذیت نکن دیگ
 -رویااا 
-باشه بریم ، بد خیلی بدی ، ازاین ماشین خوشم نمیاد ، چرا عوضش نمیکنی
 -سوار شو دیگ چقدر غر میزنی ،

 اصلا رفتار هاشو نمیفهمم آخه تازه شش ماه گذشته ،اینقدر عوض شده ، اون چهره معصوم همیشگی روی صورتش نیست ، از هفته پیش که با دوستاش رفت بیرون ،
 آها حمید و رضا باید بدونن چرا اینطوری شده ، نکنه کسی دیگه رو پیدا کرده ... 


، ادامه دارد... 


، منتظر ادامه داستان در پست های بعدی باشید 




، نویسنده:علیرضا هزاره ،

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: رویا , داستان , داستان کوتاه , خواندنی , علیرضاهزاره ,