پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
قاتل وسواسی بخش دوم
نوشته شده در جمعه 24 اسفند 1397
ساعت : 05:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آقای جعفری مردی قد کوتاه بود،
 صورتی گرد،
 چهارشانه، 
با سبیل چخماقی، 
که مانند مدل ها چهره جذابی داشت،
 بسیارمرموز، 
محمد جعفری کاراگاه بازنشسته آگاهی بود، 
که در دوران کاری اش سابقه درخشانی داشت، 
هیچ چیزی نمیگفت، 
عادت داشت صحنه را بگردد، 
اطلاعات و پرونده را مطالعه کند،
 و طبق افکارش پیش برود،
 تنها، 
بدون همکار، 
هیچکس را باخبر نمیکرد، 
بارها تا دم مرگ پیش رفته بوده،
 البته طبق گفته شاهدان، 
عاشق شغلش، 
بدن بی جان همسرش سالها پیش در گوشه خیابان پیدا شده بود،
 بدون هیچ مدرک و شاهدی،
به قتل رسیده بود،
قتلی مرموز،
وتنها،
 پرونده ای باز،
 اما...،

 لطفا به متن نظر دهید

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل وسواسی , علیرضاهزاره , داستان بلند , داستان , رمان , داستان کوتاه , متن ,
 



ولع زیاد
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند 1397
ساعت : 01:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چشم هایش سویی نداشت،
 غبار خاک موهایش را مانند پیرمردی سالخورده به رنگ نقره ای درآورده بود،
 زانوهایش را نمیدید،
 زمین به آرامی درحال بلعیدنش بود، 
ولع بی پایانش برای بلعیدن تمامی نداشت،
 هیچ چیزی باقی نذاشته بود،
 از آن مرد تنومند چیزی جز سر باقی نمانده بود،
 خوراکش شده بود شن 
و
 شن 
و
 شن ، 
شاید لحظه ای نگذشت که، 
دیگر چیزی جز چند تپه شنی نمانده بود، 

لطفا به این متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زمین , طوفان شن , علیرضاهزاره , متن , متن کوتاه , متن جذاب , داستان ,
 



آغوش گرم
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند 1397
ساعت : 11:39 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشک میریخت، 
نگاهش به دوردست بود،
 درختان هم به حال او برگ میریختند، 
آسمان تیره شده بود، 
باد به دورش میچرخید،
 برگ ها همراهیش میکردند،
 زمین لحظاتی رنگ آفتاب را هم نمیدید، 
درختان شاخه هایشان را به هم میکوبیدند،
 چشمانش تار میدید، 
پهلوی راستش میسوخت،
 لباسش سرخ شده بود، 
و بیشتر و بیشتر رنگ سرخ به خود میگرفت،
 دهانش را باز کرده بود اما توان بیان کلامی نداشت، 
چشمانش را بست و آغوش گرم زمین را پذیرفت، 

لطفا به متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان کوتاه , متن جذاب , رمان ,
 



قاتل وسواسی
نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1397
ساعت : 08:35 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنبال ردپایی میگشت، 
اثری، 
هیچ چیزی باقی نگذاشته بود، 
فقط، 
بدنی بی روح،
 لکه های خون، 
و، 
ردپایی نامعلوم،
 افسر ها به دنبال تار مو می گشتند، 
تمام وسایل بنظردر جای خود بودند، 
قتلی بسیار تمیز بود، 
پیرمردی باموهای مش و کت و شلوار سفید، 
مرد شیک پوشی که به خواب ابدی رفته،
 حتی لکه های خون مرتب برروی لباسش ریخته شده بود، 
هیچ بی نظمی دیده نمیشد، 
قاتل بسیار وسواسی بوده، 
چاقویی با دسته چوب گردو دقیق وسط سینه اش فرورفته بود، 
اثری از مقاومت دیده نمی شد، 
گویی پیرمرد بعد از ضربه خوردن هیچ تنشی نداشته و آرام مرگ را پذیرفته، 
محبی افسر ارشد پرونده به دیگر افسران نگاهی کرد، 
انگار همه می دانستند باید چه کنند،
 محبی تلفن را برداشت، 
گوشی را جلوی گوشش گرفت، 
اقای جعفری برای پرونده ای به شما نیاز داریم باز هم نوبت شماست! 
. . 
منتظر ادامه داستان باشید 
. . 
نویسنده:علیرضاهزاره . 

لطفا به داستان نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل , قاتل وسواسی , داستان , داستان جنایی , داستان جذاب , رمان , علیرضاهزاره ,
 



پادشاهی که هیچ چیزی نداشت!!! (بخش دوم)
نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند 1397
ساعت : 12:06 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیش از ده سال پیش
زمانی که سام جوان هنوز پادشاهی را در دست نگرفته بود
و پدرش مارتین پیر کنترل تمام قلمرو ها را در دست داشت
پادشاهی که در جوانی در قدرت همتایی نداشت
و تمام دشمنانش را طی سالها جنگ نابود کرده بود
.
روزی مارتین پیر برای ثبات قدرتش در دوردست ترین نقطه قلمرو که بوی آشوب در آنجا به مشام می رسید
به همراه سام جوان و ارتشی از محافظان اقدام به سفری غیر منتظره کردند
مارتین پیر پسر کوچکش را در قصر پادشاهی گذاشت تا در نبود آنها امور را نظاره گر باشد
.
آنها به توصیه وزیر راه کوهستانی که مسیر را چند روز کوتاه تر میکرد انتخاب کردند
مارتین پیر میخواست با این سفر سام جوان را برای تکیه بر تخت حکومتی آماده کند
بعد از گذشت چند روز و در انتهای مسیر کوهستانی و با غروب آفتاب آنها چادر زدند
-وزیر چه وقتی به سرزمین آتش می رسیم؟
- حدود یکروز دیگر سرورم
-پسرم سام بیا تا در غروب آفتاب با هم قدم بزنیم
.
در پرتگاهی در گوشه اردوگاه
-بببین پسرم ما فردا برای آرام کردن اوضاع به شهر آتش میرویم باید هر کاری که میکنم را به خاطر بسپاری و سکوت کنی
-یعنی چی پدر . مگر میخواهی چه کاری انجام دهی؟
ـمن 
من
من...

.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
بخش اول این داستان را در اینجا بخوانید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
و
وبسایت مارا به دوستانتان معرفی کنید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاهی که هیچ چیزی نداشت , علیرضاهزاره , داستان جذاب , متن , داستان , رمان ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,