پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
پسرم
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد 1398
ساعت : 10:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در هیاهوی فریاد ها
درحالیکه که همه می‌گریختند
ناگهان
زنی ایستاده
ساکت
برگشت 
مخالف همه میدوید
در میان شلوغی که اورا به بیرون میراند
فقط میخواستم راهی بیابد
تلاش میکرد
مردی دستش را گرفته
او را کشید
اما زن با چنگ و دندان به سمت ساختمان میرفت 
مرد رهایش نکرد
و با تمام توان دورش کرد
در میان تعجب همگان ساختمان فرو ریخته
و باز مانده هایش در آتش می سوخت
زن با صورتی اشک آلود نگاه میکرد
فریاد زد پسرم
پسرم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نکیسنده:علیرضاهزاره 


:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: پسرم , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان پسرم , داستان ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر